خیام اگر زباده مستی خوش باش / با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است / انگار که نیستی چو هستی خوش باش
خیام اگر زباده مستی خوش باش / با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است / انگار که نیستی چو هستی خوش باش
صفرم: این نوشتهها مغشوشترین مفاهیمِ ذهنیْ آشفته است که بی هیچ تعلقی به هیچ گونه نظمی معصومیت سپید کاغذهای دفترم را نشانه گرفتهاند. شمایی که میخوانیشانُ و به دنبال مطلبی هستی! اشتباه آمدهای.
یکم: دلم میخواهد بروم، مشغله جدیدی برای خودم دست و پا کنم. بروم بشوم ملوان کشتی؛ بروم دور دنیا را بگردم و هرچه میدانم بریزم در سطل آشغال. دلم میخواهد بروم کشت کنم، نه رعیت باشم و نه کشاورز، فقط دانه بپاشم و برداشت کنم. اصلا دلم نمیخواهد به این فکر کنم که چرا خدا گفته "نسائُکم حرثٌ لکم؛" چرا باید ذهنم را درگیر این کنم که آیا این طرز نگاه به زنها با عقل بشری میخواند یا نمیخواند؟ چرا باید ذهنم درگیر این باشد که در جامعه جدید هر چیزی که جایی مینویسم، حتی همینی که حالا دارم مینویسم روزی، جایی علیه من استفاده خواهد شد. نه! باید بروم در سرزمینی دور، از آب و آتش و باد و خاک کمک بگیرم برای اینکه شب گرسنه سر به بالین نگذارم. باید دوباره بت پرست شوم تا پیامبری انگیخته شود باید دوباره عصیان کنم تا بیم دهندهای، از عذاب بیمم دهد.
دوم: خواب کاش میدیدم. داشتم کاش خانهای، سرپناهی، بی وام، بی پول پیش، بی اجاره ماهیانه، بی دلهره، "بی در، بی دیوار، بی پنجره." و دوباره در آن خانه به خواب میرفتم، خانهای برای فرار، خانهای برای دور شدن، از دنیا، از آدمها و از قیود و بندها و جهلها و داناییها! خواب کاش میدیدم که به نخستین لحظهی خلقت باز گشته ام، من کاش تنها بودم و تنها و نبود کسی که خدا را با مناجاتاش به خود مشغول کند. من بودم و خدا، دو تنها و دو سرگردان دو بیکس؛ آنگاه عاجزانه از او میخواستم که دست از خلقت انسان بازگیرد، و نمیدانم آیا حتی برای لحظهای به حرفهایم فکر میکرد یا نه.
سوم: دوست دارم با سایهام درد دل کنم. اما دلم درد نمیکند، روحم درد میکند و سایهام مدام راه میرود. سایهام بیصبرانه به دنبال چیزی می گردد که نمیدانم چیست و مرا مدام به دنبالش میکشد از این سو به آن سو. من آزادم اما، اسیر سایهام شدم. سایهام دارد زندگی میکند وحواسش هیچ نیست که من مردهام. حوالی سایهام آدم ها در آمد و شد هستند. من اما دورم از سایهام، از آدمهایی که سایهشان که نه خودشان دارند مدام این سو و آن سو میروند، دورم و هیچ نمیفهممشان.
چهارم: شب جمعه برای مارکس فاتحه خواندم و برایش از درگاه خدای منان تقاضای علو درجات را کردم. کاش نمیفهمید که اقتصاد زیر بنای همه چیز است. کاش نمیفهمید! چرا فهمید؟ چرا نفهمید که زیر بنای آدمها هم پایین تنهشان است و البته شکمشان هم و البته خورد و خوراک و تفریحشان هم زیر بنای همه چیزشان است؟ (هیچ کس کامنت نگذارد که نه اینطوری ها هم نیست که، النادر کالمعدوم.)
پنجم: نام، هویت آدمی است. انسانِ بینام گویی نیست؛ نام کاش نداشتم.
ششم: من دیری است که فکر منظم ندارم، دیری است که مشغلهی جدیدی مشغولم نکرده تا دانستههایم را به زباله دان بسپرم. دیر زمانی است که خواب نمیبینم. دیر زمانی است که با سایهام حرف نمیزنم اما... به یاد کودکی گاهی به امیدی فاتحهای میخوانم. نامم را هم فراموش کرده ام.
پ.ن. "تمام روز در آینه گریه میکردم ... تمام روز نگاه من به چشمهای زندگیام خیره گشته بود." تمام روز در آینه گریه میکردم، چشمانم دریا شده بود و با خود زمزمه میکردم: "یک نصیحت با تو گویم تو به کس ظاهر مکن/خانهی نزدیک دریا زود ویران میشود. "
خواستم keyword هایی که به ذهنم میاد را بنویسم ... ننوشتم. همین! ننوشتم چون عادت کردهام به خود سانسوری، عادت کردهایم به خود سانسوری. چون اگر بنویسم همهاش میشود غرغر و شکایت و به قول هدایت هم که حوصله شکایت و چسناله ندارم . شکایت از زندگیی که همیشه چیزی حوالی همان "محکومیت قی آلود در محیط گندِ بیشرمِ مادر قحبهای" بوده است. کوچکتر که بودم فکر میکردم زندگی بیش از اینها جدی است؛ اما حالا میبینم که سر بزنگاه جدی است و سر باقی مسائل به فلان جایش هم نیست که چه شده و باید بشود. اینکه سر بزنگاه جدی است یعنی وقتِ آزار و اذیت که بشود خوب آزارت میدهد و وقت دادن حق ات به هیچ جایش نیست که به حق ات برسی یا نرسی. واقعا زندگی کردن خیلی وقتها حوصله میخواهد. اه، نوشتن هم حوصله میخواهد که ندارمش مثل خیلی چیزها که ندارمشان.
"من گرسنه بودم تو به مطالعه تاثیرات انقلاب سبز و موادغذائیای که با تغیرات ژنتیکی تولید میشوند، پرداختی؛
من بیکار بودم، تو وجود بازار غیر رسمی کار را پیش کشیدی؛
من بیمار بودم، تو درباره توفیقهای دانش پزشکی و افزایش متوسط طول عمر، سخن گفتی؛
تو همه جوانب زندگی مرا مورد مطالعه قرار دادی، اما هنوز گرسنگی، خانه بدوشی، بیکاری و بیماری من ادامه دارد."
حرف حساب که جواب ندارد. خودمانیم ها! چقدر درباره همه چیز حرف میزنیم و موضع میگیریم اما وقتی پای عمل میشود تصمیم میگیریم همان محقق، ناظر، سوم شخص، نظر دهنده، نقّاد، فعال اجتماعی و دانشجو باقی بمانیم.
من نا امیدم؛ از انسانها، از اینکه مشکلی حل بشود، از اینکه بشود کاری کرد. نا امیدم از همه مکتبها، نحلهها، حرفها، نظریهها، فرضیهها، آزمونهای آماری و غیر آماری، از نصیحتها، از دیکته کردن روش زندگی به انسانها، از درختان، از همه گیاهان، پرندگان، خزندگان، درندگان، اهلیها، رامها و همه و همه.
در کلاس زبان تخصصی، استاد از بچههای کلاس پرسید که هرکسی بگه کارشناسی چی خونده و چرا اومده که جامعه شناسی بخونه. هر کسی چیزی گفت، چه درباره مدرک و دانشگاه قبلیاش و چه در مورد انگیزهاش از اومدن به رشته جامعه شناسی. بعد از اتمام حرفها استاد رو کرد به بچهها و گفت بچه ها نباید تو این رشته زود نا امید بشید و فکر کنید که با دو سال درس خوندن به جواب تمام سوال هاتون میرسید. نه این دید اشتباهه. باید خیلی و خیلی و خیلی بخونید تا به درک درستی برسید و بدونید که جواب بعضی مسائل چی هست. بعد من رو به استاد گفتم، من یکی به شخصه برای پاسخ گرفتن درباره سوالهام نیومدم، من اومدم تمام حرفهای زده شده رو بشنوم و خیالم راحت بشه که هیچ جوابی وجود نداره.
خسته شدم از بس با همه رک و ساده بودم. از بس خودم رو کنترل کردم تا کسی ناراحت نشه، بهش بر نخوره اما بقیه به راحتی ناراحتت میکنند. خسته شدم، چهار بخشه خس ته شُ دم.
دل و دماغ نوشتن ندارم. کلا این چند وقتی خیلی اوضاع روحیام سینوسی هست. یک موضوع هست که ذهنم رو مشغول کرده و روحم روزهای اوج و حضیض زیادی رو تجربه میکنه. عیناً نقل قول میکنم از "در باغ ابسرواتوار" نوشته علی شریعتی مزینانی:
"((مجهول ماندن)) رنج بزرگ روح آدمی است. یک روح هرچه زیباتر است و هر چه((دارا))تر به ((آشنا)) نیازمند تر است. عارفان ما که می گویند 'عشق و حسن، در ازل ، با هم پیمان بسته اند' از اینجاست. این فلسفه شرقی آفرینش است.
حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش. نمی خواهد که مجهول بماند. مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و درد بیگانگی و غربت را... هر انسانی کتابی است چشم براه خواننده اش. اسلام چه خوب، در فلسفه خلقت، ((معرفت)) را جانشین ((عشق)) کرده است که تصوف شرقی از آن سخن میگوید. چنانکه گفته ام، عشق نیازی غریزی است، هر چند عشقی نیرومند و زیبا. فریب طبیعت است و در زیر نقاب روح، مامور تن.
آشنایی نیاز انسانی است، کار روح است. اگر کسی به آدم ((پی برد))، آن ((من صمیمی و ناب پنهانی)) ما را بفهمد، احساس خویشاوندی و آشنایی کتمان ناپذیر در ما پدید می آورد که وصف نا پذیر است. تنها در این حالت است که یک روح می بیند که در این دنیا دو نفر است، چند نفر است. تنها نیست و این توفیقی است که حتی خدای بزرگ و توانا را شاد می کند."
جالب بود و تأمل برانگیز. عشق در برابر شناخته شدن، فهمیده شدن، کشف شدن، پیدا کردن آشنا، پیدا کردن ادبیات مشترک، ذهن مشترک، فکر مشترک، دغدغه مشترک، درد مشترک. یک جور سوختن، یک جور دود کردن، یک جور دیدن، یک جور شنیدن، یک جور لمس کردن، یک جور بوییدن، یک جور چشیدن، پیدا کردن آشنا از اون دردهای بیمسکنِ که فقط باید اصلش پیدا بشه!
بالاخره نتایج ارشد اومد. میشم دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه علامه طباطبائی. پیش به سوی فرداهای پر هیجان در حیطه علوم انسانی .
پ.ن. نمیدونم یک روز میرسه که بیام و از این دانشگاه بد تعریف کنم یا نه، اما برای من مطالعه علوم انسانی به طور رسمی، اون چیزی هست که گفتم پیش به سوی فرداهای پر هیجان.
فردا قرار هست جواب نهایی کنکور ارشد اعلام بشه. گرچه دلم خیلی میخواد که دانشگاه تهران قبول بشم اما خیلی بیخیالم.... "اللهم الرزقنا القبولی فی الجامعة الطهران و الجعلنا من الخاصة المتفکرین من عبادک"
پ.ن. این عربی -با اِبن عربی اشتباه نشه- ته زورم بود بعد از یک روز طولانی کاری و چلوندن مغزم پای کد سیشارپ و جاوااسکریپت!
سلام
امشب رو بیخیال دنیا، بریم سراغ مخدرها؛ یکی از با مزهترین و دوست داشتنی ترین این مخدرها جاوااسکریپت هست. اگر برنامه جاوااسکریپت نوشتهاید حتما از کنسول هم استفاده کردید. یکی از کارهایی که میتونید تو کروم و فایرفاکس (نسخههای به روز) انجام بدید لاگ کردن اطلاعات با استایل هست. مثلا اگر بخواهید متن خروجی با رنگ قرمز روی پس زمینه مشکی چاپ بشه بنویسید:
console.log("%c Hello World", "font-color:red; background-color:black")
در این قسمت از کد وجود c% که در رشته اصلی بولد شده و سپس یک رشته که حاوی استایل به صورت css هست باعث میشه تا متن به صورت رنگی چاپ بشه. همونطوری که خودتون هم حدس زدید حالا تنها بگذارید تخیلتون پرواز کنه تا یک کنسول دوست داشتنی رو تجربه کنید.
این هم از خروجی اش تو کنسول کروم 36.0.1985.143:
پ.ن: این قابلیت میتونه کلی تو لاگ کردن اطلاعات مختلف و تمییز اونها از هم کمک بکنه.
مصطفی ملکیان لیستی دارد از ۱۸ اصل برای زندگی بهتر: ۱۸ اصل راهنما از استاد ملکیان برای زندگی بهتر. اصل هفتماش این هست: بدانم که به عمیق ترین معنای کلمه، تنهایم.
چقدر قبل از اینکه این رو بخونم با خودم این بخش از شعر سهراب رو زمزمه میکردم که:
وسیع باش، و تنها و سر به زیر و سخت.
اما هنوز به کوشش نیاز دارم. برای وسیع شدن، برای سر به زیر شدن، برای سخت شدن و برای ایمان به تنهایی.
عاشق شده ای ای دل، سودات مبارک باد از جا و مکان رستی، آنجات مبارک باد
کفرت همگی دین شد، تلخت همه شیرین شد حلوا شدهای کلی، حلوات مبارک باد